تبليغاتX
ققنوس جاوید
سکوت
Entry for January 15, 2009
Entry for January 15, 2009 magnify

آنهایی که رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آنهایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 2:3  توسط م ط  | 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 19:41  توسط م ط  | 

اگر بتواني گردن فراز داري آنگاه كه پيرامونت همه ناكامي هاي خود را از تو مي دانند وتو را مقصر مي شناسند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 10:19  توسط م ط  | 

ققنوس یک موجود افسانه‌ای است که هر چند سال یکبار تخم می‌گذارد و بلافاصله آتش می‌گیرد و می‌سوزد و از خاکستر آن دوباره متولد می‌شود.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 22:16  توسط م ط  | 

بازم پشت کامپیوتر نشستم  می خوام با یکی حرف بزنم که فقط گوش بده ساکت و آروم .نمی خواهم راهنماییم کنه یا حرفی بزنه و فقط مطمئن باشه.

هفته قبل بود که کار تو شرکت سابقم رو تموم کردم ولی تا حالا که کار جدیدی گیرم نیومده

شاید یکم عجولم وشاید هم تقدیر اینجوریه نمیدونم.ولی من که خسته نمی شم تا اون چیزی که می خواهم رو پیدا کنم.

نمیدونم چه مه.بعضی وقتها احساس خستگی دلتنگی نگرانی و صد تا حس دیگه بهم دست میده مخصوصا بعد از اینکه با یکی از فامیلها چت میکنم این حس بیشتر میشه.(م گ ق)

پرسیدم: نمخواهی بری ...

گفت :نه

پرسیدم :برا چی؟تو که ذاشتی خودت رو آماده میکردی

گفت :نه همینجوری خودم رو آماده میکردم نه برا رفتن

بعد گفت :برا رفتن باید قیمت بالائی بدی مثل گذشتن از عزیزان که کار هر کسی نیست

فکرم رومشغول کرده.نمی دونم اونجا چه خبریه؟امیدوارم خیر باشه.

در مجموع خدا رو شکر خیلی از کارام ردیف شده ولی هنوز باید نگران بود .

همه فکر میکنن که جه خبریه و میخواهن از حالم خبردار شن مخصوصا یکی از دوستام که برام ایمیل زده بود.از احوالم پرسیده بود و این که چیکار میکنم خیلی پسر خوبیه

وقتی ایمیلش رو خوندم یاد شعر نامه سهراب که با صدای خسرو شکیبایی بود و امروز گوش دادم افتادم  اونجا که میگه

"حال همه ما خوب است اما تو باور نکن"حالم خیلی بد شد شاید هم نشه گفت بد چون حس عجیبی تو شعر هست که وقتی گوش میدی اون حس نوستالژیکت تحریک میشه و حالت تغییر میکنه.برا همین این شعر رو هم گداشتم تو این وبلاگ و برا دوستم هم نسخه صوتیش رو فرستادم.

اینم یه واقعیتی که میگه

"دختران روستا به شهر فکر میکنند و دختران شهر در آرزوی روستا می میرند.مردان کوچک به آسایش مردانه بزرگ می اندیشند و مردان بزرگ در حسرت آرامش مردان کوچک میمیرند

پروردگارا      کدامین پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خواسته اش نمی رسد"

حالا چرا خدا میدونه ؟؟؟!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 22:59  توسط م ط  |